داستان های کوتاه

بسم الله الرحمن الرحیم

باسلام به همه ی عزیزان .  سال نو ، سال ۱۳۹۲ را به همه ی ایرانیان عزیز در سراسر جهان تبریک عرض می کنم و امیدوارم سالی پر نشاط - پر امید و همراه با کار و تلاش داشته باشید .

لبتون خندون ، دلتون شاد و در سرتون پر از ایده های نو و قشنگ باشه .

همه ی شمارو دوست دارم . آرزوی سلامتی برای همه ی شما دارم .

من امیدوارم امسال داستان های کوتاه بهتری تهیه کنم . بامید خدای مهربان .

منتظر پیشنهادات  انتقادات و نظرات سازنده ی شما هستم  . یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1392ساعت 18:10  توسط محمد قربانی  | 

داستان 6

نبود دل، نگرد نیست

بما گفته بودن که قصد برگزاری یه  جشنواره ی کوچیک نمایش رو دارن . بروبچه ها رو جمع کردیم و شروع به کار کردیم .

گروه های نمایشی تلاش می کردند . اما این تلاش ها با حاشیه هایی همراه بود . مهمترینش نداشتن وقت کافی بود. عده ای از بچه ها اولش یا علی می گفتند جلو می آمدند  اما به وسط های کار که رسیدند جا زدند و کناره گیری کردند . یکی می گفت : مادرم مریضه . اون یکی می گفت  دارم برای کنکور سال آینده می خونم . یکی می گفت مدت وقتیه که سرکار می رم اگه نرم ممکنه اخراج شم .

توو کاری که من دست گرفته بودم بازیگر اصلی رفت و فقط سه روز تا بازبینی مانده بود

اما به همت بقیه بچه ها کار رو ادامه دادیم. قرار شد ساعت 14 روز جمعه کار بازبینی بشه

کار اجرا شد . اما رگبار انتقادات وایراد گرفتنها از سوی هیات بازبینی بطرمون شلیک شد  ماهم مثل بچه ی آدم نشستیم و گوش کردیم .

کار رد شد . من خوشحال بودم که رد شده اما سایر بچه ها دمق بودند. انتقاد هیات رو پذیرفتم چون اونا از خودمون بودن . پیش خودم می گفتم قصد و غرضی ندارند .حتما" بقیه کارا خیلی خیلی قوی هست که آبروریزیه که این کارم اجراء بره .... منتظر اجراء بقیه ی کارا شدم . تا اینکه خبرا یکی یکی بگوشم رسید .

هیات بازبینی همه ی کارها رو دیدند اما هیچ کاری رد نشد . چون هیات بازبینی هم نظر گفتند بیاییم دل گروه ها رو بدست بیاریم . هیچ کاری رد نشده و برن بیشتر کار کنند و در این جشنواره کوچیک نمایشی شرکت کنند .

ای داد بیداد من بدبخت اون موقع تازه فهمیدم که  دل ندارم. موقعی فهمیدم که کار از کار گذشته بود . چرا که موقع بازبینی باید با دل می رفتم روی صحنه .... تموم دل وجگر  فروشی های سطح شهر- کبابی ها رفتم دنبال دل بودم که متاسفانه دل پیدا نکردم . بمن گفتند نگرد تو این شهر دل دیگه نیست تموم شده . برو شهرهای اطراف شاید بتونی دلی پیدا کنی .

فهمیدم که توی این شهر ....

 هی.... نبود دل ، نگرد نیست .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 11:59  توسط محمد قربانی  | 

داستان 5

 بایک نگاه

         اولین بار که او را دیدم مهرش به دلم نشست . انتظارش را نداشتم این نگاه اول باعث شود که من شیفته او شوم . اما شدم . کت وشلوار مشکی با دوخت عالی و یک کراوات شیک ، وسط سینه اش خودنمایی می کرد . این لباس زیبا از او شخصیت برجسته ای برایم ساخته بود . اطرافیان خیلی به او اهمیت می دادند.  حیف که حاج خانم ، مادر عزیزم فهمیده بود نگاهم به آن پسر است . نقشه ای درسرم بود که از دختر خاله ام کمک بگیرم و بطریقی نشانی یاشماره تلفنی ازآن  پسر بدست آورم .

الهه استاد اینکار بود . لحظه شماری می کردم که مراسم عروسی به پایان برسد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 0:51  توسط محمد قربانی  | 

سلام به همه ی دوستان

به شب یلدا نزدیک و نزدیکتر می شویم . درزمانهای نه چندان دور پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها  برای نوه هایشان در شب یلدا بلندترین شب سال قصه می گفتند . خاطرات شیرین تعریف   می کردند .قصه ها و خاطرات آنها دارای نکات پند آموزی بود .

من از همه ی پدربزرگ ها و مادر بزرگ های ایرانی می خواهم که برای نوه هایشان قصه تعریف کنند .  قرآن تلاوت کنند  و اشعار حافظ  را با شور و حرارت بخوانند .  

امیدوارم  تا آن شب یک قصه ی کوتاه خوب بنویسم  و به شما عزیزان تقدیم کنم .

از نظرات و پیشنهادات و انتقادات سازنده ی شما متشکرم .

درضمن به این دلیل عکس در وبلاگ نمی گذارم چون سرعت  گشایش وبلاگ را پایین آورده و کاربر از دیدن یا خواندن وبلاگ منصرف می شود .

بیست وهفتم آذرماه سال یکهزاروسیصد و نود و یک   محمد قربانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391ساعت 1:12  توسط محمد قربانی  | 

داستان 4

دوباره

       پنجمین روز بود که آمده بودم . پانصد متر فاصله داشتم . هوا سرد بود و از دهانم بخار بیرون می آمد . شال گردنی که مادرم بافته بود دور گردنم پیچیدم ، گرمای خاصی داشت .

آنروز هم مدرسه ها را تعطیل کرده بودند . اکثر بچه ها یک جا جمع می شدند و ککتل مولتوف درست می کردند . ولی من باید به کارهای خانه می رسیدم .

 وقتی به دو سال پیش فکر می کنم گریه ام می گیرد . دست های با محبت  پدر، نفس گرمش و حرفهای جور واجورش در خاطرم است . ایکاش پدر بود و این  صداها را می شنید و تظاهرات مردم را می دید . اگر او بود به صف اول راهپیمایی ها می رفت . چون آقای خمینی را خیلی دوست داشت .

نوک انگشتان پاهایم یخ زده بود . خیلی آهسته جلو می رفتیم . مردان میانسال دور هم جمع شده بودند و صحبت می کردند. چند نفرشان هم سیگار می کشیدند و از آتش سوزی سینما صحبت می کردند  .

 شب گذشته از پشت بام خانه به زبانه های آتش نگاه می کردم ، تنم می لرزید. سینما خاکستر شده بود .

مادرم همیشه می گفت : پسر. درس و مشقت واجب تر از سینما رفتنه .

آرزو به دلم مانده بود که یک بار هم شده سینما بروم . یعنی مادرم اجازه نمی داد .

دویست متری فاصله ام کمتر شده بود . امیدم بیشتر شد .

خواهرم معصومه از آنطرف خیابان می آمد ، باچادر گلگلی که اوداشت تا چند متردورتر هم قابل تشخیص بود .

- سلام آبجی .

- سلام . مامان این نان و پنیر  را داده تا هر وقت گشنه ات شد بخوری .

- نمی خوام . موقع خوردن مردم  نگام  می کنن . خجالت می کشم . حالا یه غذای بهتر نبود بیاری؟

- کفران نعمت نکن . بگیر . خدا را هم شکر کن . تودیگه چرا این حرفا را می زنی ؟ تو که مرد خونه ای .

- باشه .

- لای نان را که باز کردم خنده ام گرفت . یک ذره پنیر به نان بربری مالیده شده بود. مادرم در همه چیز صرفه جویی می کرد . آنرا در جیبم گذاشتم تا هر وقت گرسنه ام شد بخورم .

صدای شلیک چند گلوله مردم را ترساند  . به  اطراف نگاه می کردند. صدای هیاهو از دورو نزدیک  به گوش می رسید .

یک مرد جوان که با پیکان می آمد گفت :  پایین شهر طرف های  امامزاده ، مردم با مامورا درگیر شدن .  چند تا ماشین را آتش زدن فکر  کنم دو نفر شهید شده باشن . شماها خودتان را آماده کنید .

 مردم به دور آن مرد جوان جمع شده بودند تا خبرهای تازه را بشنوند .

قلبم به شدت می زد . سرما را از یاد برده بودم . آن مرد جوان بعد از خداحافظی رفت  زمزمه ها شروع شد  زن هایی که طرف دیگر صف ایستاده بودند ، شاه و مامورانش را نفرین می کردند .

مردها هم به یکدیگر می گفتند :  باید کاری کرد .

چند نفرشان از صف خارج شدند و رفتند . من دوست داشتم همراه آنها بروم ولی افسوس که باید حرف مادرم را گوش می کردم .

مادر می گفت :  تو هم در این انقلاب سهم بزرگی داری . همین که یک خانواده را کمک کنی ارزش زیادی دارد . تو 12 سال داری . نان  می گیری ، خرید خانه را انجام می دهی . تکالیف مدرسه را می نویسی و خیلی از کارهای دیگر ...

هنگامی که به گفته های مادرم فکر می کنم ، کمی دلگرم می شوم .

جواد و جمشید رادیدم که می آمدند . خودم را لابلای مردم مخفی کردم و دعا می کردم که آنها مرا نبینند . خجالت می کشیدم از اینکه آنها پا به پای بزرگترها با ماموران شاه درگیر می شوند ولی من نمی توانستم .  دستی روی شانه ام خورد، تنم لرزید . برگشتم ، حسن بود .

- سلام  . امروز هم اومدی ؟

- سلام حسن. تو از کجا می دونی ؟

- خونمون تو همین خیابونه . هرروز از اینجا رد می شم . فکر نکن من متوجه تو نشدم . تو ناراحت نباش  کاری که تو می کنی خیلی ارزش داره . خیلی زحمت می کشی ، خوشبحالت .  روح پدرت شاد می شه . من  می رم ! برای ما دعا کن .

     حسن رفت . من ماندم و حرفهای او که در ذهنم مرور می کردم . شکمم غذا را صدا می زد . گرسنه ام شده بود . نان و پنیر را از جیبم بیرون آوردم و به اطراف نگاه کردم تا مطمئن شوم کسی متوجه من نیست. بعد یک لقمه کوچک از آن گاز زدم . با حوصله نان و پنیر را خوردم . کمی آرام شدم .

فاصله ام کمتر و کمتر می شد . بالاخره امروز با دست پر به خانه باز  می گردم . خودم را آماده کردم . ظرف 20 لیتری را جلوتر بردم . مشهدی یعقوب از در شعبه نفت بیرون آمد و گفت :   خانومها ، آقایون ! نفت تموم شده . برید فردا بیاید. انشاء الله فردا ماشین می آد و نفت می آره . شرمنده ام .

     انگاریک سطل  آب یخ را روی تنم ریخته اند . بدنم سرد شد .  سروصدای مردم بلند شد . هرکسی چیزی به مشهدی یعقوب می گفت .

بطرف خانه راه افتادم . با خدای خود زمزمه می کردم .

-     خدایا ، تو خودشاهد بودی که من تلاش خودم را کردم . پنج روز در صف نفت ایستادم ولی نفت به من نرسید . من امیدم را از دست نمیدهم  . فردا ششمین روز می آیم و باز  هم می ایستم تا برای خانه نفت ببرم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1391ساعت 23:57  توسط محمد قربانی  | 

سلام به همه ی دوستان

 

بزودی داستان های کوتاه جدید در وبلاگم تقدیم شما عزیزان می شود .

 

امیدوارم مورد توجه قرارگیرد.

 

منتظرنظرات سازنده ی شما هستم .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 21:50  توسط محمد قربانی  | 

داستان 3

هل من ناصرا" ینصرنی  (( آیا کسی هست مرا یاری کند ؟ ))

صدای چکاچک شمشیرها بگوش می رسد . صدای آه وناله ی زنان وکودکان تشنه بگوش می رسد. آفتاب می سوزاند. گرما از دو سو می آید . از زمین و آسمان گرما می آید .

من مانده ام درجبهه ی جنگ .

هل من ناصرا" ینصرنی (( آیا کسی هست مرا یاری کند؟))

این صدا برایم آشناست . من چه کسی را باید یاری کنم ؟

من ناتوانم . کارهای زیادی برزمین مانده دارم . من پسرودخترم را به خانه ی بخت  نفرستاده ام .  من بدهی های خودم را نداده ام . چند واحد آپارتمان دارم که آنها را نفروخته ام . قرار بود ماشینم را عوض کنم هنوز این فرصت دست نداده است.

ترس تمام وجودم را گرفته است . دلم اندازه ی گنشجک است . آقا اجازه می دهی بروم تا کارهایم را انجام دهم و سپس بیایم ؟ آقا مهلت می خواهم .

.....  اه ! تو که به سر و سینه می کوبیدی و می گفتی :  لبیک یا حسین (علیه السلام)

پس چه شد ؟ ....

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 16:57  توسط محمد قربانی  | 

یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسن یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسن یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین

یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسن یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسن یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین

یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسن یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسن یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین

یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسن یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسن یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین یاحسین

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 20:15  توسط محمد قربانی  | 

داستان 2

بوی دود اسفند،بوی گلاب ناب قمصر،صدای زنجیرها و سنج وطبل – یا حسین گویان عزاداران باعث شد تا از پشت اتاقک شیشه ای به خیابان نگاه کنم .

به همراه نوای مداح به سینه می زدم . زمزمه می کردم و آقا حسین را صدا می زدم .

پسرم را دیدم که در صف زنجیرزنان به پیش می رود . شانزدهمین سالی بود که در عزادارایهای حسینی (ع) شرکت می کرد . اما من پشت این اتاقک شیشه ای هستم و نظاره گر می باشم .

یعنی آقا به اندازه ی همین سینه زدن، عزاداری مرا قبول می کند ؟ البته که قبول می کند آقا حسین ابن علی (ع) آنقدر مهربان و سخاوت مند است که می داند من در چه شرایطی هستم

من به شهرم – به میهنم خدمت می کنم . از پشت این اتاقک نگهبانی آتش نشانی هم میشود آقا را صدا زد و برای او گریست .  یا حسین ( علیه السلام )  .

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1391ساعت 20:13  توسط محمد قربانی  | 

داستان  1

نیمه شب بیدارشدم . زیر نورچراغ شب خواب  اورا دیدم . لب به روی لب او گذاشتم .

با اشتیاق زیاد شیره ی جان او را مکیدم . چشمانم رابستم تا بیشتر او را احساس کنم.

دیگرهیچ نداشت .

درآخر لیوان را به زمین گذاشتم و یاحسین گفتم . قربان لب تشنه ات یا حسین
(علیه السلام ).

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 22:55  توسط محمد قربانی  | 

مطالب قدیمی‌تر